أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
38
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
چهارگانه « فاعل » است ، چون زرگر كه صورت انگشترى [ را ] او كند اندر نقره . و چهارم « غايت » و مقصود و آن شايستگى انگشترى است مر آن را كه در انگشت كند و به وى مهر كند . و ببايد دانستن كه فاعل را در امور طبيعى ، طبيعت خوانند . و هر كجا فاعل را ياد خواهند كرد ، اعنى قوّت طبيعى را كه او فاعل حركت باشد ، آنجا نام طبيعت ياد كنند . پس معنى طبيعت اينجا قوّت فاعل طبيعت است . و اين طبيعت را ، اعنى قوّت فاعل طبيعى را ، حدّ كنند و گويند كه او مبدأ حركت و سكون است به ذات مبدأ اولى مر آن چيز را كه او ، اعنى اين طبيعت ، اندر وى است . پس چون دانسته آمد كه بدين طبيعت قوت فاعل همىخواهند شرح و معنى اين حد آسان گردد . ازيرا كه گفتار ما كه « طبيعت مبدأ و حركت و سكون است » آن است كه قوّت فاعل است در جسم متحرك كه از وى حركت و سكون آيد در اجسام طبيعى و هم حيوانى و هم نباتى و هم معدنى و هم استقصى « 1 » و هم فلكى . و گفتار ما « در آن چيز كه اين طبيعت در او باشد » . « 2 » فرق است ميان فاعل طبيعى و فاعل صناعى چون زرگر و درودگر كه او در آن جسم نباشد ، از وى چيزى همىكنند چون انگشترى و تخت كه زرگر و درودگر در انگشترى و تخت نباشد . و باز فاعل طبيعى ، اعنى قوهء حيوانى و ديگر قوام اجسام طبيعى ، همه اندر آن اجسام باشد كه در وى فعل همىكنند به تحريك و تسكين . و گفتار ما « به ذات » روا بود كه راجع باشد به طبيعت و معنيش آن بود كه طبيعت حركت دهد مر آن چيز را كه متحرك وى است و نتواند كه تحريك نكند . ازيرا كه مسخر و محوّل بود مر اين كار را و روا بود كه گفتار « به ذات » راجع بود كه طبيعت حركت دهد مر آن چيز را كه از وى حركت « 3 » آيد و نتواند كه از وى حركت نيايد . و گفتار « مبدأ اولى » معنيش آن است كه واسطه نبود ميان وى و ميان تحريك . ازيرا كه نفس نيز هم مبدأ حركت و سكون است مر اجسام طبيعى را ، و لكن به واسطه و استخدام طبايع و كيفيّات .
--> ( 1 ) . منظور همان . « اسطقسى » است : اسطقسات عناصر اربعه را گويند . لفظ يونانى است و ضبط متداول آن « اسطقس » است . اما در برخى متون قديم و از جمله نسخ اين رساله به صورت « استقص » ضبط شده است . و ما اين ضبط را در متن حفظ كرديم . ( 2 ) . در اصل : باشند . ( 3 ) . در اصل : محركت .